ردپا

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 

برای مشاهده ادامه مطلب وارد شوید و یا ثبت نام نمایید

داستان ببخشیم و بگذریم

داستان ببخشیم و بگذریم , هنگام برداشت محصول بود.شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت.بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد.مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.روباه شعله ور در مزرعه به اینطرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد…
وقتی کینه به دل گرفته و در پپی انتقام هستیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خودمان را
هم خواهد گرفت! بهتر است ببخشیم و بگذریم.

برای مشاهده ادامه مطلب وارد شوید و یا ثبت نام نمایید

طمع

 فردی به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید ماشین بهش زد و
فرار کرد … پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید

پیرمرد : اما من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم خواهش می کنم عملش
کنید من پول رو تا شب فراهم می کنم و براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه روعمل کنه صحبت کنید اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد عمل … باید پول قبل از عمل پرداخت بشه صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دخترکوچکش ماتش برده بود و به دیروز می اندیشید واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟

مطالب دیگر ما :

 

قهر کردن با همسر

 

مشاوره،مرکز مشاوره،معرفی مشاوره خوب،مشاوره ازدواج،مشاوره خانواده،مشاوره تحصیلی،مرکز مشاوره ی خوب

 

 

برای مشاهده ادامه مطلب وارد شوید و یا ثبت نام نمایید

درس آموزنده آموزگار به شاگردان

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

برای مشاهده ادامه مطلب وارد شوید و یا ثبت نام نمایید

چه کسانی مانع پیشرفت شما هستند؟

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلواعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!  شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود دعوت می کنیم!

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده که بوده است.

این کنجکاوی ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند.رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم  بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند:این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟به هرحال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفی قرار گرفتند و یکی یکی از نزدیک تابوت رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکششان می زد و زبانشان بند می آمد.
آینه ایی درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:(تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگی تان را متحول کنید.شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید.شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید)
زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگی تان یا محل کارتا تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود.
زندگی شما تنها فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید، باورهای محدود کننده خود را کنار بگذاریدو باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسوول زندگی خودتان می باشید.
مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیر ممکن و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است

 

برای مشاهده ادامه مطلب وارد شوید و یا ثبت نام نمایید

ورود کاربران

اشتراک در خبرنامه

لطفا ایمیل و نام خود را وارد کنید تا از جدیدترین مطالب سایت آگاه شوید !

محبوب ترین مطالب


خواص دعای نادعلی  از برای ناد علی (ع) هفتصد خاصیت ذکر کرده اند و در تمام مهمات آنرا موثر... ادامه مطلب

چگونه درس بخوانیم تا موفق شویم؟ یکی از اشتباهات اکثر دانش آموزان این است که هر روز که به خانه می‌آیند بجای... ادامه مطلب

با فرزندی که سیگار می کشد، چگونه برخورد کنیم؟ تا بحال سر زده به خانه آمده اید و متوجه این قضیه شده اید که دختر و یا پسرتان... ادامه مطلب